تبليغاتX
 دل خسته عشق

عاشقم ، عاشقترین

میخوام از ثانیه ها گذر کنم
واست از دقیقه ها پل بزنم
برم رو سقف قشنگ آسمون
واسه تو ، خونه رو ابرا بسازم

میخوام از هجوم غمها نخونم
میخوام از درد جداییها نگم
میخوام از فقط خود خودت بگم
من مجنون از توئه لیلی بگم

ای خدا یه عالم ، باهات حرف دارم
اونی که دوسش دارم ، بده به من
میخوام این شعرو برای اون بگم
خودمو با اجازه ، فداش کنم

تویی که اون بالایی ، آهای خدا
منم این پایین ، فقط کن یه نگاه
ای خدا عاشقم ، عاشقترین
اونیکه میخوام بده به من ، همین


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


انتظار

از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
                            صبحدم
                            بيرون
                            نگاهی:
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله
مي سوزد . . .
هوای تازه ( کتاب دوم)
سايت اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی ايران
من در اينجا مانده ام خاموش
                            بر جا ايستاده
                            سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


بدرود

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
 که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب
 کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت


صدای ِ خدا

صدای خدا می اید
از خیلی دورها 
و من می لرزم 
تمام تنم می لرزد
گوشهایم را با دست می پوشانم 
دندان هایم را به هم می فشارم 
در اتاق را محکم می بندم  ...
می روم زیر پتو 
باز هم می لرزم
...
.....
همه چیز می چرخد ، من نیز 
دردم می اید 
آرام می گویم آخ 
آرام تر از آنکه خودم بشنوم 
...
.....
چشمانم را که باز می کنم دیگر صدایی نیست 
حتی صدای خدا 
برف می بارد 
آرام
آرام 
آرام
برمی خیزم 
دیوانه وار 
صورتم را به پنجره می سپارم 
دانه های برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا کف حیاط بدرقه می کنم 
شب ِ آسمان وقتی برف می اید روشن است 
درست مثل دلِ من
باید رها شوم 
مدام با خودم می گویم 
باید رها شوم 
لعنتی 
لعنتی  .
پس کلید کو ؟ 
باید فکر کنم 
باید بیاد بیاورم 
آخرین باری که رها شدم کی بود؟
کشوی میز 
یادم می اید 
زیر مجله هاست 
کلید را برمی دارم 
به خودم در سیاهی پنجره چشمک می زنم 
کلید را در قفل می چرخانم 
چشم بسته ..نفس حبس در سینه 
باز می شود 
می پرم بیرون 
بی هیچ حجابی 
دستهایم را باز می کنم 
برف 
برف 
برف
گونه های گر گرفته ام را به دانه های سپید برف می سپارم 
سکوت می کنم 
دنیا سکت می شود انگار 
اشک بی اختیار خلوت من و آسمان را بهم می ریزد 
صدای پایی می اید 
و چشمهای نگران مادر 
و من هنوز پرم از فریاد 
پرم از بغض 
پرم از خشم 
 
...
......
هیچ چیز آرامم نمی کند  ...
هیچ چیز 
صدای ِ خدا 
صدای ِ آسمان 
نوازش ِ برف 
دست ِ باد
اشک 
فریاد 
خشم 
آه 
هیچ چیز آرامم نمی کند
 
چقدر خسته ام


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


بهار غریب

من به درماندگی صخره و سنگ
 من به آوارگی ابر ونسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
 و نه یاری دیگر
حیف
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
 دیگر از من تا خک شدن راهی نیست
 از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


معکوس

چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


ماه

ماه

ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز.
همیشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
همیشه آن بالا هست.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.
همیشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهایی که حرفی بود برای زدن،
روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن.
شاید که نشانی از هستی است،
یا که نماد عشق است.
شاید که خود زندگی است با تمام تنهایی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده همیشه،
ماه من است.
نگاهش کنید، شاید شما هم ماهی دارید آن بالا.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


کوچه ی خاطره ها

بی تو از کوچه پس کوچه های عاشقی گذشتم

کوچه ی خاطره ها
آن شب چه حالی بودم و امشب به چه حالی
از آنجا گذشتم
با خودم غرق شدم
رد شدم از آنجا
به برکه رسیدم
عکس ماه را در آب دیدم
و دلگیر شدم
ماه لبخند زد
کشید دست مهربانش را بر سرم
گفت عشق همه جا هست
و روح نوازشگر خدا هم.....


 

نوشته شده توسط عاشق دل خسته در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting